تبلیغات
fairy tale world - دزدیه عجیب
every fairy tale egzist with your heart believe and they com to your dream

دزدیه عجیب

پنجشنبه 31 فروردین 1391 09:59 ب.ظ

نویسنده :
ارسال شده در: و چیز های دیگر ،

خوب سلام این یه داستانه ساخته ی خودمه

برو ادامهههههههههههههه

دختــــرانــــ شیــــک


در یه روزی یه دختری به اسم مونیکا در یه خونه ی قشنگی زندگ میکنه اون یه دختره مو قهوه ای با چشمای عسلی بود و 14 سال داشت
یه روز تو یه شب که چراغا خاموش بود  توسط یه مردی دزدیده میشه و.....
سپس پسره اونو میبنده و بعد تو خونه ی خودش اونو باز میکنه و به دختره میگه....
تو نمیتونی فرار کنی بعد یه کلید ور میداره و در رو قفل میکنه و خودشم تو اتاق میمونه راستش پسره خودش 17 سالش بود.......
پسره خیلی خوب گرم میگیره و احساسه عیقی بهش دست میده.....
ححالا اصلا یه جا میلنگه...(از نظر مونیکا)
اول پسره تازه اسم اونو میپرسه........
راستش مونیکا یه سوال تو دلش میمونه که چرا اون پسره دزدیدتش.....
خلاصه پسره یهو میره و در رو قفل میکنه و میخوابه دختره هم که راه فراری نداره همونجا میمونه
و اونم میخوابه
فرداش مونیکا که خیال میکنه که قراره همونجا زندانی باشه و چیزی نخوره به خاطر همین سعی میکنه و تصور میکنه که گرسنگی چجوریه بعد پسره درو باز میکنه و یک سینی که ماشالله ر از چیزا ی خوشمزه بود واقعا اونو تو شک میندازه اصلا بدبخت مونیکا همه ی اینارو بخوره دیگه ترکیده...........
مونیکا بعد میپرسه:اینا مال منه؟
پسره میگه:ن پ مال عممه معلومه مال توعه
حالا بگیم توش چی بود....
یه من میوه-کرواسان-مربا و پنیره-کره و .....یه برگه که توش نوشته کدومو میخوای؟ابمیوه به هر طعمی که دلت میخواد-قهوه-چایی-کاپوچینو-شیر یا شیر کاکائو اصلا دیگه مونیکا جا خورد خلاصه همرم ماشاالله خورد
بعد پسره رو صدا میکنه و میگه مرسی........
پسره لبخنده طلخی میزنه و میگه:خواهش میکنم و یهو که میخواد بره مونیکا میگه:صبر کن!اسمت چیه؟نگفتی
پسره جواب میده:تونی هستم
بعدم میره......
اون پسره خیلی مرموز به نظر میومد..............اصلا مونیکا خیلی میخواست سوال پیچ کنه.............
خلاصه پسره هر چی مونیکا یخواست رو واسش تهیه میکرد.....
اما چرا اون پسره دزدیدتش؟
.
.
.
.

.

.

.

.
.

.
.
.
.
.
.
.
.

.
.

.
.
.

چون که احساس عجیبی بهش دست داده بود که محل زندگیش براش خطرناکه
چند روز بعد:
تو محل زندگیش یه اتفاق بدی افتاد اون موقع پدرو مادرش بیرون بودن و هی از پلیسا میپرسیدن بچمو پیدا نکردین؟اون موقع که پدر و مادر نبودن یهو خونه اتش گرفت شانس اور این مونیکا که نه برا ی خودش و نه برا ی خونوادش اتفاقی افتاده بود
بعد پسره احساس میکنه که خطر رفع شد و ..... میخواد بفرستتش خونه اما دختره نمیخواد بره و پسره هم نمیخواد که اون بره حالا تو چی فکر میکنی؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.

.


.
.
.
.
.

.

.

.
.
..
.

.
.
.
.
..

بله...عاشق هم شدن ولی پس از چند روز پسره ناپدید شد و نامه ای گذاشت
من یک انسان نبودم من فقط یه خون اشامه دیوونه بودم شاید ممکن باشه که خون تو رو بخورم پس حیفه خونت کم شه برو خونده و ماجرا رو بگو اگرم میخوای نگو حالا دختره اینقدر گریه کرد و و....دیگه از ناراحتی میخواست سکته کنه چون خیلی عاشق اون شده بود......
داستان ادامه دارد...
بابایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 31 فروردین 1391 10:43 ب.ظ